تبلیغات
بوی سیب - و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

شنبه 3 تیر 1391  08:26

نوع مطلب :خودم می توانم(دست نوشته های من) ،

سلام
واقعا نمی دونم چی بگم!!
فقط می تونم بگم شرمنده ی همه شهدا،جانبازان و خانواده هاشان هستم!!!
نه به خاطر این که آنها چیزی را کم دارند یکی پدر و دیگری سلامتی!!!!
این خود مایه افتخار آنهاست!!!!!
شرمنده ام چون به اندازه کاری که بلدم تو راه آنها نبودم!!!!!!
....... و چقدر دلم سوخت در آن زمان که دانشجویی گفت:پدرم را بده تمام سهمیه برای تو!!!!!!!

این هم گزارش دیدار آقا از جانبازان قطع نخاع گردنی در سال 1390(توی ادامه مطلب بخونید).

- آقا سر راهی برو كنار.

تازه وارد حسینیه شده بودم و رفته بودم سروقت شیرینی‌هایی كه برای پذیرایی گذاشته بودند دم در كه یك نفر بلند گفت: آقا سر راهی برو كنار. برگشتم و دیدم یك تخت بیمارستانی منتظر است تا كنار بروم تا مردی درشت هیكل كه بیسیم به كمر دارد (و احتمالا یكی از محافظ‌هاست) آن را هل بدهد. كنار رفتم و با بهت نگاه كردم به مردی نحیف كه روی تخت دراز كشیده بود و ملحفه‌ای رویش بود و ...

محافظ كه با تحكم با من صحبت كرده بود، به مرد نحیف مهربانانه گفت: حلال كن اگر اذیت شدی. بعد پیشانی‌اش را بوسید و رفت احتمالا سر پستی كه رهایش كرده بود به خاطر مرد نحیف. روی سینه مرد نحیف كارتی بود و روی كارت اسمش را نوشته بود: «سعید».
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_1017381.jpg
از همان اول فهمیدیم كه دیدار رهبر با جانبازان قطع نخاعی دیداری متفاوت است.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
سركی كشیدم به فضای حسینیه و چند جانباز نشسته روی ویلچیر را دیدم و همان آقا «سعید» كه روی تخت بود و تازه حكمت آمبولانس‌هایی كه صبح داخل بیت می‌شدند را فهمیدم. دیدار، دیدار جانبازان قطع نخاعی بود با رهبر انقلاب؛ البته جانبازان قطع نخاع از گردن! خودشان می‌گویند «گردنی». گردنی یعنی كسی كه مهمترین رگ گردنش را در راه خدا داده و از سینه به پایین را پیش‌پیش فرستاده بهشت ولی این جسم بهشتی را با تخت و ویلچیر در این دنیا با خودش این طرف و آن طرف می‌كشد.

و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
تا آقا بیاید رفتیم سراغ بعضی از جانبازها. «سعید» سال 59 مجروح شده بود و 31 سال از عمر 50 ساله‌اش را روی تخت افتاده بود. خانه نداشت، حتی خانه مهر. در حاشیه كرج زندگی می‌كرد و همراهش می‌خواست به رهبر شكایت این را بكند كه پرونده جانبازی او را از خوزستان به كرج نمی‌فرستند، كاری كه یك مدیر ساده احتمالا می‌تواند انجام دهد. 8 میلیون تومان ودیعه مسكن داده و ماهی 480 تومان اجاره‌ای كه می‌دهد از حقوقش چیزی باقی نمی‌گذارد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_0617381.jpg
به نظرم علاوه بر بنیاد شهید، كمیته امداد هم باید او را تحت پوشش قرار دهد. و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
«اسماعیل» هم یكی دیگر از جانبازهایی بود كه روی تخت بودند. او در روزهای آخر بهار 67 با تیر تك‌تیرانداز دشمن از گردن قطع نخاع شد. 23 سال روی تخت است و بزرگ شدن 3 بچه‌ای كه قبل از جانبازی داشته را از روی همین تخت تماشا كرده و 5 نوه‌اش هم پدربزرگشان را از روز اول با همین تخت دیده‌اند. اهل شوش بود و عرب. روحیه‌اش خوب بود. از مشكلات پرسیدیم و جواب‌هایی شنیدیم. در بین جواب‌هایش نظرم به زحمت‌ها و مصایب همسرش جلب شد. پرسیدم: فكر می‌كنی شما زودتر وارد بهشت می‌شوید یا خانومتان؟ بلافاصله جواب داد: ان‌شاءالله خانمم.

روی «اسماعیل» هم ملحفه كشیده شده بود و شاید برای اینكه دست و پای كم‌رمق و كیسه‌ دفع ادرار و ... دیده نشود. و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
بین چند نفری كه با تخت آمده بودند وضع «غلامرضا» كمی متفاوت بود. او قبلا روی ویلچیر می‌نشسته و دست‌هایش حس داشته و فرمان می‌برده ولی حركت و فعالیت تركش‌های داخل بدن مجبورش كرده ویلچیر را با تخت عوض كند. و باید سخت باشد این تغییر ولی روحیه‌اش خوب بود. تخریب‌چی بوده و یك بار كه از ماموریتی برمی‌گشته به كمین دشمن خورده. می‌گفت 25 سال پیش در زمان رزمنده بودنش قرعه به نامش افتاده تا برود و امام را ببیند. رزمنده مسن‌تری از او خواهش می‌كند جایش را به او بدهد و امید به سال‌های جوانی داشته باشد. علیزاده هم فرصت دیدار با امام خمینی را به هم‌رزمش می‌بخشد كه بعدتر شهید شد و خودش هم توفیق دیدن امام را پیدا نكرد دیگر؛ چون سال‌های جوانی‌اش را روی ویلچیر و تخت بوده است. و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
دیگر حسینیه پر شده از جانبازها و موقع آمدن رهبر انقلاب است. محافظی كه ایستاده جلوی ما به یكی از جانبازهایی كه خوابیده روی تخت می‌گوید ما را دعا كن.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_1117369.jpg
رهبر وارد شدند و یكراست رفتند سراغ تختی‌ها و اول از همه «سعید» كه از دوران سربازی‌اش مجروح شده. رهبر كارت او را نگاه كرد به اسم سلام علیك كرد و بعد خم شد و بوسیدش؛ نه یك بار نه دو بار نه سه بار... شاید پنج شش بار بوسیدش. این رفتار تا آخر تكرار شد. مثل پدری كه بچه كوچكش را می‌بوسد. بعد از او سراغ «اسماعیل» رفت و دست به سر و رویش كشید و بوسیدش و حرف زد. رهبر به «غلامرضا» كه رسید چون تختش كوتاه بود، زانو زد برای بوسیدنش.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
صدای بوسیدن روی جانبازها را می‌شنیدم. ولی فاصله‌مان اندازه‌ای بود كه حرف‌هایشان را به سختی می‌شنیدم. جانبازی سیستانی با رهبر گپی طولانی‌تر زد. بعدی دستش هم مثل دست رهبر جانباز است. با دست‌های مجروح‌شان با هم دست می‌دهند و جانباز دست رهبر را می‌بوسد و رهبر سر و صورت جانباز را. جانباز دیگری به رهبر گفت: آقا بذار دستت را ببوسم. و منتظر اجازه رهبر نماند و بوسید. و ادامه داد: آقا می‌شه بغل‌تون كنم و رهبر خم شد و جانباز روی ویلچیر نشسته را در آغوش گرفت و جانباز او را یك دقیقه‌ای نگه داشت و گریست.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_2317369.jpg
یكی دیگر از جانبازها هم چندتا عكس به آقا نشان داد و آقا عكس‌ها را دیدند و راجع به آنها با هم صحبت كردند. دست آخر هم دوتا از عكس‌ها را قرار شد اسكن كنند و برگردانند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
رهبر به جانبازی رسید و گفت: حالت چطوره؟ جانباز جواب داد: شما خوب باشید ما هم خوبیم. بعد از رهن و اجاره مسكنش گفت. از اینكه سه دهه روی ویلچیر است. و رهبر نگاه كردند به رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
«سالم موسوی». آقا اسمش را از روی كارتش خواندند و مثل بقیه رویش را چند باره بوسیدند. «سالم» گفت: آقاجان... رهبر گفت: جان. سالم گفت: آن دست راستت را بده من ببوسم.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
- سلام علیكم. دست‌هات را فرستادی بهشت پیش‌پیش؟

رهبر این را به جانبازی گفت كه دو دستش از مچ قطع بود، علاوه بر اینكه قطع نخاع بود. جانباز هم بعد از سلام و علیك گفت: «آقا به فكر نسل سومی‌ها باشید. به مسئولین بگید به فكر جوان‌ها باشند. خدا امام حسین را بیامرزه. اگر هیئت‌های عزاداری نبود كه دیگه هیچی...»

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
- من شنیدم شما گفتید جانباز اعضای مجروحش را زودتر فرستاده بهشت. به ما میگن 70 درصد. دعا كنید آن 30 درصد هم بهشتی شود.
رهبر جواب داد: خدا نصیب‌تان كند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
- سلام خوبید؟
- سلام، شما را دیدیم خوب شدیم.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
رهبر انقلاب به هر جانبازی می‌رسیدند اول كارتش را نگاه می‌كردند تا به نام با او صحبت كنند. بعضی‌ها نداشتند به هر دلیلی. به یكی‌شان گفت: كو كارتت؟ و جانباز جواب داد: سرباز احتیاج به نام و نشان نداره. سرباز را به اسم فرمانده می‌شناسن. و با دست خود رهبر را نشان می‌داد.

و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
- آقا قربون شما بشم كه از دست دوست و دشمن زجر می‌كشید.
- رهبر آیه‌ای را كه بالای جایگاه نوشته شده بود را نشان دادند و گفتند: آن جا را ببین. نوشته: فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِكُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ*.

بعد راجع به صبر و معامله با خدا گفت برای جانباز و وقتی از كنارش رد می‌شد، هر دو لبخند می‌زدند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
جانبازها بامعرفت بودند. سلام هم محلی‌ها و همشهری‌هایشان را هم می‌رساندند. مثل جانباز نجف‌آبادی كه دخترش محدثه و پسرش علی هم كنارش بودند و در جواب رهبر كه پرسیده بود كی مجروح شدی گفته بود 17 سالگی و رهبر سكوت طولانی كرده بود. و جانباز برای اینكه سكوت را بشكند به پسرش گفت: علی دست آقا رو ببوس.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
دختربچه‌ای جلو آمد و گفت: من دختر آقای قنبری هستم. میشه یه یادگاری ازتون بگیرم.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_3717369.jpg
رهبر هم چفیه‌اش را داد به دختر جانباز قنبری.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
جانباز دیگری بود كه روی ویلچیر نشسته بود ولی اختیار دست و پایش را كامل نداشت. حرف هم نمی‌توانست بزند. به سختی صداهای نامفهوم از گلویش بیرون می‌آمد. رهبر كه فهمید جانباز نمی‌تواند حرف بزند ساكت كنارش ایستاد. جانباز دستش را بالا آورد و كشید به صورت و محاسن رهبر. یك بار، دو بار، سه بار. دستش به اختیار نبود و می‌خورد به عینك و صورت رهبر. صدایش از گلو به ناله بیرون می‌آمد. عكاس و فیلم‌بردار و مسئول و خبرنگار و حاضر و ناظر همه به گریه افتادند. رهبر بعد از حدود یك دقیقه دست جانباز را گرفت و گفت: دیگر بسه. یعنی دیگر ناله و ناراحتی نكن. یعنی من متوجه محبت تو شدم. یعنی خودت را اذیت نكن. و دعا كرد: خدا به شما اجر و شفا و صبر بدهد. و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17393/smpl.jpg

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
كنار یكی از جانبازها بچه كوچكش ایستاده بود. آقا بعد از خوش و بش با جانباز به یكی از محافظ‌ها گفتند: این پسر را بلند كن من ببوسمش. محافظ هم بچه را مثل پر كاه بلند كرد و آقا او را بوسید.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
- خیلی جوان بودید موقع مجروحیت نه؟
- ای 16-17 سالم بود.

- زن و بچه...؟
- بله حاج آقا سرم شلوغه حسابی سه تا بچه دارم.

رهبر خیلی سرحال از كنار جانباز گذشت.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
یك جانباز ایلامی سلام استاندارشان را رساند و گفت: كی میای ایلام؟ من به استاندار گفتم دعوت‌تان كند. باید بیای ایلام. مردم خیلی دوستت دارند.

رهبر انقلاب جواب دادند: سلام من را هم به استاندار برسانید. من كه ایلام آمده‌ام!‌ هنوز استان‌هایی مانده كه نرفتم. اول باید آنجاها بروم. بعد هم من با دعوت جایی نمی‌روم، بی‌دعوت می‌روم!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
یكی از جانبازها به رهبر گفت: به فكر جانبازهای قطع نخاعی كه در روستاها هستند باشید. اگر بشود اینها را بیاورند به شهر...
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_3317369.jpg
رهبر رو به رییس بنیاد شهید كردند و گفتند: باید خدمات را ببرند به محیط زندگی جانباز. آوردن جانباز به شهر یعنی جداشدن او از محیط زندگی و خانواده. این نباید اتفاق بیفتد.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
یك جانبازِ رویِ تخت هم بود كه احتمالا وسط جلسه رسیده بود. به رهبر گفتند گردنش نمی‌چرخد. رهبر تخت او را دور زد و رفت كنار ایستاد. جانباز به رهبر گفت: به مسوولین بنیاد شهید بگید به جانبازهایی كه دست‌شان نمی‌رسد كمك كنند. بگید درست خرج كنند پول‌ها را، با توجه خرج كنند. الان كه الحمدلله پول هست.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_5617369.jpg
رهبر مكث كرد. سر تكان داد و گفت: بله درست می‌گید. بعد رو كرد به رییس بنیاد شهید و گفت: هم پول‌داشتن توفیق می‌خواهد هم درست خرج‌كردن.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
- 23 سال منتظر دیدن شما بودم حاج آقا.
- كم توفیقی ما بوده.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
یكی از جانبازها كه خودش عضو موسس انجمن جانبازان قطع نخاع از گردن بود به رهبر گفت: مسائل جانبازهای گردنی با هم فرق می‌كند. بعضی لازم است در خانه باشند، بعضی كه مشكلات روحی پیدا كرده‌اند لازم است در آسایشگاه باشند. بعضی باید در خانه باشند ولی پرستار نیاز دارند. بعضی‌ها به خاطر مساله‌های كوچك خانواده‌شان دچار مشكل شده. باید اینها را حل كرد. رهبر به رییس بنیاد شهید نگاه كردند و گفتند: «حتما در سطوح بالای بنیاد شهید به این مساله توجه كنید.» و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!
 
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
دید و بازدید كه تمام شد، رهبر رفتند و نشستند روی صندلی‌شان و قاریِ جانبازی، قرآن خواند و رییس بنیاد شهید و فرمانده سپاه از 57 جانباز حاضر گفتند و از 220 نفری كه نمی‌شد آوردشان. با اینكه در حسینیه صندلی نبود، ولی همه روبه‌روی رهبر نشسته بودند؛ همه روی ویلچیر و 4-5 نفر روی تخت دراز كشیده بودند. جانبازی به نمایندگی از بقیه صحبت كرد: دیگر نه پایی داریم و نه دستی كه یاری‌تان كنیم ولی با زبان‌مان حمایت‌تان می‌كنیم، تنها كاری كه ازمان برمی‌آید.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_6317369.jpg
و من و تو چه می‌دانیم كه جانباز قطع نخاع گردنی یعنی چه؟!

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
آقا خیلی طولانی صحبت نكردند. تقدیر كردند از مبتكران طرح این جلسه. و تقدیر كردند از جانبازان و صبرشان با این جملات كه: زحمت بیهوده است كه امثال من بخواهیم از شماها سپاس‌گذاری كنیم كه با خدا معامله كردید و باید گفت: فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِكُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.

بعد از خانم‌ها و خانواده‌های جانبازها تشكر ویژه كردند و گفتند خدمت با روی خوش شما در آن دنیا به دردتان می خورد و اجر شما از این جانبازها كمتر نیست.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17369/A/13900706_7117369.jpg
به جانبازها و خانواده‌هایشان هم یادآوری كردند كه در محاسبات الهی چیزی فوت نمی‌شود. لحظه لحظه‌ی صبر شما محاسبه می‌شود. به خود جانبازها هم گفتند كه وزنه‌ی ایثار شما به نظرم از وزنه‌ی شهادت بیشتر است به خاطر رنج‌هایی كه دارد؛ هم برای خودتان هم برای پدر، مادر، همسر و فزندان‌تان.

قبل از خداحافظی هم دوباره از خانم‌ها تشكر كردند و عذرخواهی كه نشد تك‌تك احوال‌پرسی كنند.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
جلسه كه تمام شد زنی با لبخند سمت شوهر ویلچری‌اش رفت و با دستمال عرقش را پاك كرد. آن طرف‌تر بچه‌های دور و بر ویلچیر پدرشان فیگور می‌گرفتند تا عكاس عكس بیندازد. كم‌كم ویلچیرها راه افتادند و هركدام به همتِ زنی و البته بعضی به كمك فرزند یا والدین یا برادری. روحیه‌ی همه عالی بود. دیدن رهبر و حرف‌های او شارژشان كرده بود و آنها می‌رفتند به سمت زندگی‌ای كه من وتو چیزی از مشكلاتش نمی‌فهمیم.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/17381/A/13900706_1717381.jpg

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
از حسینیه كه بیرون آمدم دیدم بچه‌های سپاه ولی‌امر كه یگان حفاظت هستند و مشغول خدمت در بیت رهبری، صف كشیده‌اند (صفی نه بر اساس قد یا درجه) و هر جانبازی كه می‌آید احترام نظامی می‌گذراند و برایش صلوات می‌فرستند. یك نفرشان بلند شعر دكلمه می‌كند و یكی هم اسفند دود می‌كند. چقدر چسبید این بدرقه خودجوش بچه‌های ولی‌امر كه در چشم ما فقط كارشان حفاظت است.

* توبه، آیه 111: اكنون بشارت باد بر شما به داد و ستدی كه با خدا كرده‌‌اید و این پیروزی بزرگی برای شما است.

نوشته شده توسط: رامین جعفری | آخرین ویرایش:شنبه 3 تیر 1391 | نظرات() 

برچسب ها: دفاع مقدس ،
What is limb lengthening surgery?
شنبه 18 شهریور 1396 10:04
I got this web site from my friend who told me regarding this web page and at the moment this
time I am visiting this site and reading very informative
articles at this time.
fascinatedcateg8.snack.ws
یکشنبه 15 مرداد 1396 16:04
Excellent article. I am experiencing many of these issues as well..
What causes painful Achilles tendon?
جمعه 13 مرداد 1396 15:13
Hi colleagues, how is the whole thing, and what you desire to
say regarding this piece of writing, in my view its in fact remarkable in support
of me.
manicure
شنبه 2 اردیبهشت 1396 12:59
Hello there, I found your blog by the use of Google even as looking for a similar matter, your site came up, it seems to be good.
I have bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, just become alert to your weblog via Google, and located that it is really informative.
I'm gonna watch out for brussels. I will appreciate if you proceed
this in future. Numerous other folks might be benefited from your writing.
Cheers!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 19:36
I like the helpful info you provide in your articles.
I'll bookmark your blog and check again here regularly.
I'm quite sure I will learn lots of new stuff right here!
Good luck for the next!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:44
Great work! That is the kind of information that are meant to
be shared across the internet. Disgrace on the search engines for no longer positioning this post upper!
Come on over and talk over with my website . Thank you =)
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 12:06
Thanks on your marvelous posting! I quite enjoyed reading it, you might be a great author.
I will always bookmark your blog and will eventually come back down the road.
I want to encourage one to continue your great job, have
a nice afternoon!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 22:41
Aw, this was an extremely nice post. Finding the time and actual effort to make a good article… but what can I
say… I put things off a lot and never seem to get anything
done.
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 11:03
Hi there, I enjoy reading through your post. I like to write a little comment to support you.
الله بندسی
شنبه 4 شهریور 1391 11:44
سلام چطوری
سرنمیزنی به ما!
راستی از کامنتی که تو وب سعید برام گذاشتی
ساقووووووووول.
پیش ما بیا
لینکیندمت
علی
یکشنبه 15 مرداد 1391 23:52
ما یه ماهه چشم انتظاریم شما مطلب جدید بذاری...
ارمیا
سه شنبه 10 مرداد 1391 19:37
بگیم نمیدانیم مطلب جدید میزاری؟
هیئت امام الرئوف-کرج
پنجشنبه 5 مرداد 1391 15:26
سلام
بادانلودمراسم هفتگی4/5/91بروزیم.
آدم بزرگ
چهارشنبه 4 مرداد 1391 02:08
بروز کن این خراب شده رو!
آدم بزرگ
یکشنبه 18 تیر 1391 11:09
وبلاگت قاطی کرده این مطلب که قدیمیه!
پاسخ رامین جعفری : سلام
نه داداش این مطلب برای چند ماه پیش هستش.
پنهان کرده بودمش گفتم به مناسبت روز جانباز بد نیست بذارمش بالا.


یا علی
خط خطی های یه بچه شاعر
جمعه 16 تیر 1391 20:49
سلام
متن زیبایی بود
با یه پست جدید بروزم ...

علی
دوشنبه 12 تیر 1391 00:23
من سال های سال مـُـردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟


نوکر
پنجشنبه 8 تیر 1391 17:19
سلام خیلی متن های قشنگی بود
کاش ما هم یکم اخلاص اونارو داشتیم
تقریبا تا اخراش خوندم ولی دیگه اشکم بااین متن های دردناک دراومد طاقت نداشتم بخونم
خوش بحال این بزرگواران
ایشاا...خودمون رو به این بزرگواران برسونیم
که با ایشان محشور بشیم
چهارشنبه 7 تیر 1391 13:54
سلام خیلی دلت پاكه رامین جمعه كنكور دارم برام دعا كن.بچه ها برام دعا كنین....
رهرو عشق
چهارشنبه 7 تیر 1391 01:54
بنشین صاف و ساده گریه کنیم...
آدم یزرگ
شنبه 9 مهر 1390 13:21
در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ
بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ
ما نسل سپید بخت سوم بودیم
از راه شمال هم نرفتیم به جنگ ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر